مرسانا عروسک و عروسک
این عروسک بچ گی های خاله فاطمه مرساناجونه که مرسانا در کنارش عکس انداخته . ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
13:24
مرسانا جون با طرف داراش
مرسانا جون با دخترخاله (دخترعمو )ساینا و دخترعمه مهسا و پسر عمه نیما در جنگل مرساناجون با دخترخاله یگاهنه و دخترخاله ساینا ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
13:14
حمام ده روزگی
ده روزگی مرساناجون 94/1/2 که مادرجون بردش حموم . ایشالله عروس حمام بری خوشگلم آمین و اون سیاهی وسط ابروهات هم دوده اسپنده که چشم نخوری دنیای من . راستی امروز برای اولین بار ناخن دخترم و گرفتم ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
13:07
عشق
عشقم دوستت دارم و کم کم بزرگترشدنت باعث شادی و نشاط من و باباییه و لذت میبریم از وجودت عروسکم ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
13:00
شیرخوردن دنیای ما
شیر خوردن مرساناجون به دست خودش ( دخترم از همون اولش هم مستقل و شیرزن بودی نفسم ) و به دست بابایی جونی . ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
12:55
ناف کوچولو
ببخشد عشقم چون تمام خاطراتتو دارم برات مینویسم مجبورم این عکسو هم بزارم . عکس نافته که باید بعداز چندروز بند ناف خشک بشه و بیفته که ............ در ساعت یک و سی دقیقه بامداد دوشنبه 94/4/1 ناف نرساناجون افتاد ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
12:47
تعیین اسم نی نی گوگولی
خیلی وقت بود که رو اسم نی نی مون فکر میکردیم که بعداز تحلیل و تفسیر های بین من و بابایی و کلی حساسیت اسم عشقمون و گذاشتیم مرسانا . چون هم خود اسم وهم معنیش برامون خیلی مهم بود . بابایی همون روز اول بعد از به دنیا اومدن مرسانا و تایید این اسم توسط مامانی رفت دنبال شناسنامه پرنسس کوچولو و بالاخره روز چهارشنبه 94/3/24 حدودا ساعت ده و نیم صبح شناسنامه جیگر پرنسس مرسانا رو آورد . الهی هزاران بار شکر به خاطر وجود این دختر ناز . امیدوارم عمرت هزار سال بشه عزیز دلم اینم خمیازه خوشگل مرسانا جون و خواب نازش و دست و پای کوچولوش که دو سه روزه بود ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
12:37
زندگی مامان :مرسانا
این عکس مرسانا در بعدازظهر روز یکشنبه 94/3/24حدود ساعت 2 بعدازظهر زمانیکه از بیمارستان ترخیص شدیم و خونه مادرجون ( مامان مامان سمیرا ) اومدیم . بابایی سعید برای دخمل کوچولوش یه ببیی خوشگل گرفته بود و وقتی اومدیم خونه مادرجون زیر پاهات قربونی کرد . البته از ذوق و شوقی که داشتیم از ببیی فقط فیلم گرفتیم و عکس نگرفتیم . مرسانا جونم ورودت به دنیای بیرون از بیمارستان و تبریک میگم . دخترم امیدوارم این دنیای پر از رمز و راز برات فقط و فقط شادی و نشاط و خوشبختی داشته باشه . و همیشه خاطرات خوب و شیرین پیش روت باشه زندگی من . آمین ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
18:29
نفس کوچولوی مامان : مرسانا
عزیز تر از جانم وقتی تورا این چنین معصومانه در کنارم میبینم انگار خداوند همه زیباییها و خوشبختیهای دنیا را مثل برفهای بلورین زمستانه بر سرم میریزد . خدایا از معجزه ات سپاس گزارم . مرسانا جون 94/3/23 شب در بیمارستان در کایت مخصوص نوزادان در کنار مامانی ...
نویسنده :
مامانی سمیرا
18:01












